آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 20 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

سفر کلیبر

روز 24 و 25 فروردین یک سفر کوتاه به منطقه بسیار زیبای ارسباران داشیم  سفر خیلی خوبی بود. دست بابایی درد نکنه  من که خیلی انرژی گرفتم،  تازه جوجه کوچولوی ما هم خیلی دختر خوبی بود و حسابی هم لذت برد . در جنگلهای کلیبر  نزدیک قلعه بابک . خانمی بیلچه به دست برای برداشت خاک برای مامان گل دوست    در حال جمع کردن خاک تو کیسه فریز . با چه عشقی از بابایی خواست تا به قسمتهای بلندتر بره و خاک بهتری جمع کنه دستهاش کمی خاکی شده با اعتراض نشون می ده و اصرار داره عکسشم بگیرم . خوب چه می شه کرد دختر شهری هست اینجا هم با بابایی بعد کلی خاک جمع کردن خسته و کوفته نشستن . نایلکس هم دستش هست ...
8 ارديبهشت 1392

پروژه پوشک گیرون

بالاخره این دخملی ما قبول کرده که دیگه پوشک رو کنار بذار البته نه اینکه نمی تونست بلکه لجبازی می کرد اما یک بار که مثل همیشه پی پی کرده بود و نگفته بود پاهاش بد جوری سوخته بود و خیلی اذیت شد ، از فرداش که به خاله لیلا هم گزارش داد این دخملی من زیر و رو شد و به یکباره هم جیش و هم پی پی را گفت . حالا هر موقع پوشکهای باقی مونده رو می بینه و در موردشون سوال می کنه می گم قراره یادگاری نگه داریم تا وقتی بزرگ تر شدی عین لباسهای نوزادیت نگاه کنی و ببینی چقدر کوچولو بودی. گل دختری خورشید بانو یم ( البته هر موقع این حرف رو می گم برمی گرده و می گه من آیلا هستم خورشید بانو نیستم ) باز با موفقیت یک مرحله دیگه از دوران کودکیت را پشت سر گذاشتی با ا...
8 ارديبهشت 1392

سی ماهگی

      نازگلم ، آیلای عزیزم  ماهگیت مبارک . یعنی واقعا 30 ماه از حضورت تو خونه ما گذشت . عین یک چشم برهم زدن هرچند پستی و بلندی های زیادی رو پشت سر گذاشتیم اما... مخصوصا تو این چند روز اخیر احساس می کنم خیلی بزرگ تر شدی علی الخصوص در مورد توالت رفتن کمی بیشتر همکاری می کنی . حرفهای قلمبه سلمبه می زنی . از بپر بپر خیلی خوشت می آید اما نمی دونم تو پارک چرا از تشکهای فنری پرشی می ترسی و فقط می ری کنارشون می ایستی. تو آب دادن به گلها به من کمک می کنی و گاهی داد بابایی رو بلند می کنی مگه رضایت می دی که  شلنگ آب رو بدی . ...
18 فروردين 1392

سفر به بندر شرفخانه

٤/١/٩٢ یک سفر یک روزه به بندر شرفخانه داشتیم این هم جوجه کوچولوی مامان بین راه برا صبحانه توقف کردیم . عاشق نسکافه خوردن اون هم قاشق قاشق تازه به من هم تعارف می کرد.     نوش جونت چه زیر زیری نگاه می کنه بابایی و غزال رمیده من ( حاضر نبود عکس بندازه) در روستای کوزه کنان آیلا و بابایی دم اسکله دریاچه زیبای خشک شده ارومیه هوا حسابی سردو بادی بود هوا حسابی سرد و بادی بود   ...
17 فروردين 1392

آیلا و دوستان در نوروز 92

این هم الوین کوچولو که داره کم کم بزرگ می شه آیلا هم  اسباب بازی هاشو آورده تا پسر عموی کوچولوش بازی کنه و این هم آقا ائلمان که برا خودش آقایی شده و آیلایی اوه موهاشو چه فشن کرده اوه اوه چه دستی انداخته به بازوی ائلمانی   ...
17 فروردين 1392

بیرماما جون

دیروز  ٨/١/٩٢ صبح ساعت ٩:٣٠ بیرماماجون عزیز ما پرواز کرد و برای همیشه ما رو ترک کرد. خیلی خیلی دوست داریم بیرماما جون برای همیشه ...
9 فروردين 1392